سه شنبه 9 آبان 1396

زندگی یعنی؟

   نوشته شده توسط: علیرضا امنیه برازجانی    نوع مطلب :متن ادبی و دل نوشته . اجتماعی. ،

دست نوازش آفتاب صورتم را  گرم می کند .با چشمان نیمه باز به پرنده ای در دوردست آسمان آبی خیره می شوم.  بیدار  می شوم پنجره را که باز می کنم ،صدای زندگی گوشم را پُر می کند. صبحانه ،چایی داغ و نان و پنیر است .لذت می برم .لباس گرمی که هدیه ی روز معلم است می پوشم .نفس که می کشم روحم شاداب می شود .احساس زندگی در خونم جاری می شود .چند دقیقه بعد کلاس درس دبستان و دانش آموزانی که دستان خود را به هم می سایند. بخاری کلاس از سرما می لرزید. درس ریاضی که تمام شد. قرار گذاشتیم به عیادت حمید برویم .برای تسلیت و دلجویی .آخر پدرش را از دست داده بود .با شنیدن صدای زنگ پایانی ، برنامه ی عیادت را یادآوری کردیم وبه خانه رفتیم .نهار قیمه خوردم. خوابیدم و بعد از صرف عصرانه با دیگر بچه ها به سراغ حمید رفتیم .چشمانش از اشک بسیار قرمز شده بود. ما را که دید ایستاد و در آغوش همکلاسی هایش آرامش عجیبی پیدا کرد. انگار انتظار دیدن ما را نداشت . وقت  خداحافظی ،مادرش با تشکر فراوان ما را به خدا سپُرد. همه به خانه رفتیم .شب فرا رسید. تلویزیون اخبار و سریال و.....داشت طبق معمول همیشه وقت زمان را به نیمه شب رساندم و باز به رختخواب رفتم .تا فردایی دیگر و شروع یک روز از زندگی . چشمانم را روی هم گذاشتم . زندگی یعنی همین .


برچسب ها: آرامش عجیبی-عیادت زندگی اینه ،

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

ابزار های وب فارسی ، نایت اسکین - کد مترجم گوگل